آها راستی یادم رفت
آقای نویسنده
هر کاری که دوست داری مختاری
یعنی اختیار چیزت دست خودته
تابعد
بداخلاق
بجای دیروز که صبح ساعت ۱۱ از خواب بیدار شدم و تا آخر شبم فقط به حالت درازکش بودم و اگه یکی دوباری از جام پاشدم و اومدم پای کامی جون نشستم مال این بود که کمرم درد گرفه بود و لازم بود یه کش و قوسی بهش بدم
البته اینم بگم دیروز سرگرم خوندن کتاب شدم و ناهارم رو هم از بیرون سفارش دادم چون اصلا حس آشپزخونه رفتن رو نداشتم
بجای دیروز و استراحت چندین و چند ساعته اش امروز رفتم سرکار و یه نیم ساعتی میشه که از بیرون برگشتم و بعد از یه دوش اب نسبتا سرد سرگرم نوشتن این سطور هستم
روزای غیرکاریی مثل امروز که فقط تویی و رئیست خیلی خوبه
هم کار میکنی
هم خیلی از حرفای خصوصی که در روزای عادی نمیتونی به رئیست بگی رو بهش میگی
امروز از اون روزا بود
راجع به همه چی و همه چی حرف زدیم
از علی آقای آبدارچی و جاسوسی دوجانبه اش برای زن مدیرعامل
تا
.
.
.
روز مفید کاری به همین میگن
به اینکه وقتی برگشتی خونه احساس خوب داشته باشی
تا بعد
معمولا بین ۹ تا ۹.۵ شب برمیگردم خونه و تلویزیون محترم رو روشن میکنم
یه چند وقتیه که سه شنبه شبا چشمم به جمال همون سریالی که تیتراژ پایانیش رو حسن خر صدای ایرانی میخونه ( اسم سریال مرگ تدریجی یک رویاست)
اینو گفتم چون این کوچول ما پرسید اسمش چیه گفتم گفته باشم که نگه نگفتی
در ضمن امروزم به خودم استراحت دادم و نرفتم سر هیچ کدوم از کارام
تابعد
تولد حسن خرصدای ایرانی رو به همه تبریک میگم
این خواننده تیتراژ پایانی سریالی که اسمش نمیدونم چیه که راجع به خانم نویسنده اییه که تو این سریال دقیقا شکل یه گوسفنده دقیقا حسن خرصدای ایرانیه (لوس انجلیسو که داشتیم گوشمون به جمال صدای ایرانیش هم مفتخر شد)
هر چی زن تو این سریال هست
یا ماده (زن) هست با همه علائم زنانگی و مثلا اونی که بچه دار نمیشه یجوریه انگار که مثل ماده گاویه که چون نمیتونه بچه دار بشه پس باید قصابی بشه
و یا همین خانم نویسنده که الحق بقول یکی از بازیگران فیلم یه گوسفند واقعیه
و بقیه زناشم مثلا فمینیستن که
بهتره دیگه ادامه ندم
سازندگان این فیلم دست مریزاد به شما
شما که مثلا جماعت روشنفکر این جامعه هستید وای به حال بقیه
تابعد
بالای تختم این شعر از سهراب رو با خطی قشنگ از یه استاد خطاط قاب کردم
به سراغ من
اگر میایید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
تابعد
رفته بابا و مامانشو بذاره عروسی و بعدشم یکی دو ساعت دیگه باید برگرده و از عروسی برشون داره و بیاره خونه
ومن
اینجا تنهام
تنها
تابعد
خسته ام از همه عالم که همه عالم از اوست
جايزه پست قبلي تقديم شد به داش ناصر خودمون
جايزه اش
تغيير محلش به صدر پيوندهاي وبلاگ
داش حالشو ببر
تابعد
یه خبر خوب برای خودم
فردا برمیگرده سرکارش
کی ؟
همون همکارم که تعلیق شده بود
خسته ام
خسته خسته
و علی هم مدتیه که یجوری شده هنوز دوستش دارم
ولی و اما داره
جمعه ایی که گذشت یه بحث جانانه رو پشت سر گذاشتیم
و بعدش هم یه س.ک.س جانانه
دیدی هر وقت که بعد دعوا آشتی میکنی تا چند روز همه چیز در مورد طرف مقابلت خیلی جالب میشه
من و علی با اینکه با هم دعوا نکرده بودیم
ولی بحثی رو پشت سر گذاشتیم که اگر متانت (البته اینم بگم این متانت از نظر اونه ولی من بهش میگم بی توجهی و بی دقتی به ارزشهایی که برای من ارزشن و مهم ) اون نبود به دعوا هم ختم میشد
در هر صورت
و چیزی که که اون هماغوشی رو برای من لذتبخشتر کرد در این بود که تو پازیشنی که من خیلی دوست دارم ( اگه گفتی جایزه داری) خوابش برد
و منه علاوه بر لذت بردن از اون پازیشن مجبور نبودم پاشم برم حموم
خلاصه اینکه دادا
خیلی خوش گذشت
تا بعد
امروز چی شده بود
چه اتفاقی افتاده بود
یعنی من اول صبح امروز کارمو با نام و یاد اون شروع نکرده بودم ؟
شاید مثل همیشه که اول صبح وقتی میخوام از خونه ام بزنم بیرون بهش میگم
خدایا دوستت دارم
دوستم داشته باش و نگهبان من باش
یعنی اینو یادم رفت بگم و خدا باهام قهر کرد
پیش خودش گفت مهتاب امروز منو یادش رفته
منم سعی میکنم از یادم ببرمش و بذار انقد در طول روز بلا میریزیم سرش که آخر شب با یا خدا یا خدا گفتن بخوابه
امشب ساعت ۸ رسیدم خونه و تا الان پای تلفن داشتم حرف میزدم
تو محل کار اولم
دوتا از همکارای واحد با هم حرفشون شده بود من سعی کرده بودم که بینشون رو آشتی بدم و مشکلات رو کم کنم
از محل کار دومم بهم زنگ زدن مدیر مالی داشت یکی از همکارای حسابداری رو اخراج میکرد باهاش کمی حرف زدم قرار شد توبیخش کنه و یک هفته تعلیق
مجبور شدم اولی رو زود تعطیلش کنم و برم سراغ دومی که با حضورم به دو روزتعلیق تقلیلش دادم
از برگشتن به خونه دارم نیم ساعت با بچه های شرکت اولی حرف میزنم
نیم ساعت بعدیش دارم با اون یکی حرف میزنم
بس که حرف زدم
دیگه سرم اندازه یه کدو حلوایی شده و پشتم تیر میکشه - همونجایی که میگن مربط به وقتی که قلب خوب کار نمیکنه -
خدایا منو ببخش و بیامرز
خدایا منو دوست داشته باش و نگهبان من باش
خدایا دوستت دارم خیلی خیلی زیاد
دوستت دارم و دوستم داشته باش
تا بعد
دو سه روز پیش باید با یکی از نماینده هامون تسویه حساب میکردیم تو دفاتر ما اون سه میلیون تومان بدهکار بود و تو دفاتر خودش سیصد هزار تومان
گردش حسابشو برامون فکس کرد
از این دفتر حسابداری دیدی که یه ستون گردش بدهکار و بستانکار داره با مانده حساب
یه چیز هشل هفتی بود که نگو
من بدبختم نشستم به رفع مغایرت
یه آرتیکل نبود که مغایرت نداشته باشیم
مثلا با با قیمت ۴۷۰ تومان محاسبه کرده بودیم و اون با قیمت ۴۴۰ تومان
خلاصه اینکه بازار دمشقی بود این دفتر که بیا و ببین
پیش خودم گفتم این میدونست ما ازش چیزی سر در نمیاریم اینو فرستاد
با هر بدبختی بود مغایرتا رو مشخص کردم
ببین
من دو روز تمام سرم تو این دفتره بود
بالاخره امروز صبح تمومش کردم
امیدوارم با این زحمتی که براش کشیدم ازش نتیجه خوبی بگیرن
هرچند که اصلا چشمم آب نمیخوره
این مشنگای تنبل(همکارای فروش) با این گندایی که زدن نمیشه جمعشون کرد
یه جاهایی تو دفترش نوشته بود مانده با آقای ..... کنترل شد و صفر گردید
امروز که بانماینده موردنظر حرف میزدم میگفت من اینا رو طی تماس تلفنی با علیرضا(اسم کوچیک یکی از همکارای فروش) چک و با هم توافق کردیم که من چه مبلغی چک بفرستم
و اونجایی که نوشتم باهاش صفرکردم و از نظر خودم حساب مانده نداره
حالا من با این ..کاریهایی که اینا کردن چیکار کنم
خدایا بهم صبر بده
تا بعد
از صبح تا حالا قاطی ارقام و اعداد و جدول و و دفتر و تراز و مانده و ....
با اینکه هنوز کارم تموم نشده
جدولم نخوند
ترازم در نیومد
ولی بازم دوستش دارم
کارمو میگم
حسابداری رو دوستش دارم
بازم دوستش دارم
تا بعد
اسکلت جان فکر میکنم دیگه همه بدونن که شات واحد چیه پس من توضیح اضافه ندم دیگه (بیا تو گوشت بگم مک گریگور بود)
ناصر تو این پست آخرش به موضوعی اشاره کرد که همیشه و همیشه ماهایی که راننده این ماشین فسقلیا (در مقایسه با انواع آلبالوییها- اسم جدید من برای کامیونا و کلا این ماشینای غول پیکر- گرفتارشیم و همینطو تو کامنتاش مطالبی رو خوندم که پر بیراه نبود
خاطره خوبش رو از این دسته بگم
یکی دوسال پیش داشتیم از جاده فیروزکوه (البته ماعمدتا از این جاده رفت و آمد میکنیم) میرفتیم شمال
حوالی فیروزکوه یجاهایی هست که جاده یطرفه ست و بعضی قسمتا دو طرفه
و دریغ از یه علامت که بگه راننگان عزیز توجه کنید از اینجا به بعد جاده دوطرفه میشه
من با خواهرم و شوهرش و دخترشون عازم مازندران بودیم و شوهر خواهرم هم راننده
از نظر خودمون تو جاده یه طرفه بودیم
و میخواستیم از کامیون جلویی سبقت میگرفتیم
من دیدم که رانندهه با دست اشاره میکنه که کجا داری میری
پیش خودم گفتم این یارو دیوونه شده میگن این راننده های کامیون خودخواهن ولی این یکی دیگه نوبرشه
تازه داره بهمون میگه داری کجا میری و خوب مرد ناحسابی داریم ازت سبقت میگیریم
و سبقت گرفتیم
یه کامیون داشت از روبرو میومد
حالا دیگه نمیشد کاری کرد
ما وسط دو تا کامیون بودیم
وسط تونلی از کامیون
شاید کمتر ازیکی دو ثانیه طول کشید و ما به سلامتی از این تونل بیرون رفتیم
اولین کاری کردم یه یاعلی گفتم و خودمو به سمت دختر خواهرم هل دادم و تو بغل گرفتمش
خواهرم خیلی آروم و با صدایی که به زحمت شنیده میشد دخترشو صدا کرد
امیدوارم هیچوقت این حالت رو تجربه نکنید
ولی هنوزم که هنوزه این لحظه مثل اینکه همین حالا اتفاق افتاده باشه جلوی چشمه و همین حالا که دارم اینو برات تعریف میکنم تمام تنم میلرزه
دست هر دو راننده درد نکنه
راننده جلوی ما وقتی دید ما داریم ازش سبقت میگیریم و به حرفش گوش نمیدیم کمی کنار کشید چون اون کامیون جلویی رو میدید و ما نه
کامیون روبرویی هم وقتی ما رو دید اونم کمی کنار کشید و ما تونستیم از بینشون رد شیم
و کافی بد یکی از این دوتا خودشو صاحب جاده میدونست
احتمالا که نه
صد در صد من در حال نوشتن این سطور نبودم
بلکه در قبرستان محله مون دفن شده بودم
و در این مورد ما جونمونو مدیون اون دو راننده هستیم
بازم ما در حال رانندگی تو جاده فیروزکوه بودیم و در حال برگشت به تهران ( این مربوط به حدود 10 سال پیشه ) اونموقع من تازه موبایل خریدم که زنگ خورد
مامانم بود
گریه میکرد و میگفت توروخدا مواظب خودتون باشید
چی شده حالا مامان
شهین و مهرزاد و بچه هاش تصادف کردن همه تو بیمارستان دماوند هستن
مواظب خودتون باشید
به اتفاق تصمیم گرفتیم حالا که ما تو راهیم بریم بیمارستان شاید کمکی از دسنمون بر بیاد
وقتی رسیدیم بهمون گفتن که دختر و پسره زو به بیمارستان تهران انتقال دادن ولی مادره اینجاست و نمیدونم چرا تو اون لحظات آدم به تنها چیزی که فکر نمیکنه مرگه
و من عین این خنگا ازش پرسیدم خداروشکر پس سرپایی بوده میشه رفت ملاقاتش
آقایی که مسول بود گفت تو چیش میشی
گفتم من فامیل شوهرشم - شوهرش پسرداییمه
یارو وقتی دید من انقد گاگولم و ریلکس و خبر از شدت جراحت ندارم نامردی نکرد و با لحن مسخره ایی بهم گفت
تو سردخونه است میری ببینیش
و باور کن تا یکی دو دقیق بهش نگاه میکردم و داشتم پیش خودم تجزیه و تحلیل میکردم که این چی میگه
راننده کامیونی که از روبرو میومده خواب تشریف داشتن
همین
تابعد
توضیح :شاتش مردافکن نبود
نوعش مردافکن بود
تابعد
این روزا دچار بیخوابی شدم
ساعت ۳-۴ صبح خوابم میبره
ساعت ۷ صبح بیدار مبشم برای رفتن به سرکارم
تا ۱۰شب که برگردم خونه
پروسه بیخوابی ادامه داره
وقتی قرداش برمیگردم خونه دو شب بیخوابی و کار زیاد منو از پا انداخته
دست خودم نیست خوابم میبره
یکی دو ساعت بعدش بیدار میشم و دوباره این پروسه برای دو روز دیگه ادامه پیدا میکنه
امشب به توصیه دوستی برای اینکه راحتتر بخوایم
یه شات مردافکن خوردم
بهم گفت چون دور و برت شلوغ نیست و خودتم سعی کن که بعدش دراز بکشی و استراحت کنی
میبرتت تو مود خواب
نشد
آرومم کرد
ولی خوابم
دریغ
برای همین پاشدم که این پست احمقانه رو بنیسم
که خوابم نمیبره
نمیبره
تا بعد
مدتیست که
مدتیست که
که
که
احساسم میگه صبر داشته باش همه چیز درست میشه
این تویی که باید صبر داشته باشی
صبر
چیزیه که من ازش خوشم نمیاد
بچه عجولی عستم
از راه رفتن عادی خوشم نمیاد
دویدن با حالتره
من ِ عجول
حالا باید صبرمو زیاد کنم
تا بعد
وقتی قرار شد برم شمال دلم برای علی که اینجا تنها میموند کمی تا قسمتی سوخت
هیججوره نمیشه با خودم ببرمش
اصلا راه نداره
قبل از اینکه حرفیاز رفتنم به شمال بزنم ازش پرسیدم از .... خبری نیست
گفت چرا داره میاد
گفتم ژس خوبه تو این تعطیلات تنها نیستی ژس منم میرم شمال
میخنده میگه این دوتا چه ربطی به هم داشتن
میگم آخه وقتی میبینیش منو یادت میره
حالا که اون تعطیلات میاد اینجا یعنی اگه من اینجا باشم جز تنهایی و دوری از تو چیزی نصیبم نمیشه
میرم که دلم نسوزه
ولی اینا فقط بهونه بود
... میومد و نمیومد من رفته بودم
اصلا قرار نبود برم شمال
با توجه به هوای بهاری اوایل فروردین پیش بینی میشد که الان اونجا جهنم باشه
هوای گرم با رطوبت و شرجی بالا
از مامانم پرسیدم گفت هوا خنکه تازه بعضی وقتا شبا بخاری روشن میکنیم
اونا سرمایی هستن ولی همینکه بخاری روشن میشه یعنی هوا خوبه
مشکل بعدی ترافیک جاده و کمبود و گرانی ماشین سواری بود (با توجه به سالهای قبل)
که حدسم هم درست بود
مرتضی شوهر الهه گفت قراره یک شنبه بره
مهدی گفت صبح سه شنبه حرکت میکنه
پس من دوتا گزینه داشتم که مشکل حمل و نقل من هم حل میشد
میموند ترافیک
که اگه یک شنبه رو انتخاب میکردم مشکلم حل میشد
گفتم سنگ مفت گنجیشک مفت
یه امتحانی میکنم اگه جواب داد میرم
همه کارهایی که باید دوشنبه انجام میشد را هندل کردم (با توجه به اینکه یک شنبه قرار بود 2 به بعد حرکت کنیم)
با مدیدریت محترم وارد گفتمان شدم و نتیجه حاصل شد
من یکشنبه میرفتم
که رفتم
گفته بود که برام برنامه دارن
همون شب اول یه مهمونی توپ فتیم
خسته بودم ولی خوش گذشت
فرداش در خدمت پدر و مادر گرامی بودیم
دیگه شروع شد
روزا مال مامان و بابا
شبا
باید تقسیم میشدم
راستی یه روز به همراه خانواده رفتیم سمنان
هر چقدر هوای شمال ملسی بود و خنک
سمنان کوره آتیش بود
جای از قلب کویر(مرجان) رو خالی کردم اونجوری که تعریف میکردن پرونده های دادگاهاش خیلی کمه
از آرامشش و سکوت و مسلمونیش وحجاب خانماش و و و و گفتن و گفتن
فکر کن
من شب قبلش لب ساحل بودم و با شنهای ساحل و هوای خوب حال کردم و فردا صبحش رفتم به سمنان با اون هوای جهنمیش( خدا وکیلی خیلی خیلی گرم بود )
آقا چش به هم گذاشتیم شد صبح یک شنبه بعدش که باید برمیگشتیم
ساعت 3.5 صبح حرکت کردیم و ساعت 7 صبح تهران بودیم
و خداروشکر که بازم به ترافیک برگشت نخوردیم
تابعد
ای بابا
من خسته ام
تازه رسیدم
یه فرصتی بهم بدید
تا بعد

